|
sun news |
در این سرزمین عشایر به چند دسته تقسیم میشوند: عشایر وارده عشایر میهمان عشایر مقیم از جمله عشایر وارده میتوان به بنی صالح که از یمن به ایران کوچیده و در مناطق غرب اهواز و منطقة هویزه ماندگار شدهاند، عشایر عبدالخان که از عشیرة بنی لاماند و در قرن نوزدهم میلادی به ایران آمدهاند، عشیرة مزرعه که در عصر ساسانی از حجاز به ایران آمدهاند و دو تیرة بزرگ بیت حامد وآل مؤمنین را تشکیل دادهاند، عشیرة خزرج که از العماره به ایران آمدهاند و شامل سه تیرهاند که بین موسیان، میانآب و شوش تقسیم شدهاند. عباده از بزرگترین طوایف عرب است که شامل عشایری چون آل قاطع/بروایه /عچرش و دغاغله/کروشات وطویرات میتوان نام برد که در زمان پیامبر از یمن به مدینه کوچ کردند تا پیامبر را در جنگ یاری نمایند پس از ورودبه خوزستان در شهرستان هویزه سکنی گزیدند. عشیرة کعب (آل کعب) که فرعی از قبیلهٔ بزرگ بنی کعب اند و شامل چهار تیرة کعب منان، کعب الحایی، کعب کرم الله و کعب فرج اللهاست و عشیرة سادات که سه تیرة سادات فواصل، سادات جعاله، سادات موسوی جزایری را شامل میشوند و بنابر شواهد و مستندات بیشترین علما و دانشمندان خوزستان از این طایفهاند. عشایر مفتقح که در قرن نوزده از جور دولت عثمانی از عراق به خاک ایران مهاجرت کردهاند، میتوان اشاره داشت. به عشایر عبدالخان، مزرعه، خصرج، آل بوروایه، کعب و سادات، اعراب میانآب میگویند، چون در بین دو رود کرخه و دز میزیند و در نزدیکی شوشتر محلی به همین نام نیز وجود دارد. آل کثیر، سلامت شامل سه تیره، آل خمیس، شریفه شامل پنج تیره و مفتقح از این دسته عربهای خوزستان هستند. بزرگترین قبیلههای عرب خوزستان عبارتند از: بنی طُرُف، باوی، بنی کعب، چنانه (کنانه) و خزرج که این شاخة آخر مأمنی از حوالی اهواز تا دشت آزادگان را دارند. پس از آنان عشایر آل کثیر، سعد عنانجه، غنافجه، ضیاغمه (ضیغمیها)، بنی مالک، که در نواحی غربی و جنوبی رود دزفول تا کنار نهر هاشم سکنی دارند، میان سبعه، امّ التمسیر در ساحل غربی کارون قرار میگیرند. قبیله بنی طُرُف در دشت آزادگان (دشت میشان) تا هویزه استقرار دارند و مهمترین طوایف این قبیله عبارتند از: سواری، مزرعا، شرفه، بنیصالح، مروان، قاطع و سید نعمت. قبیله بزرگ بنی کعب از شش تیرهٔ آل بوغُبیش، حزبه، خنافره، عساکره، مقدم و دوارجه تشکیل شدهاست. قبیلهٔ باوی هم متشکل از اتحادی از عشائر بزرگی چون آل حرب، سلامات، العمور، آل حمید(الحمید)، زرگان، نواصر، البو بالد و غیره میباشد. هر کدام از این عشایر دارای زیر مجموعهای به نام تیره هستند. به عنوان مثال عشیرهٔ آل بوغبیش دارای تیرههایی به این شرح است:آل بوبالا، آل بوشهباز، آل بوحاج علی، آل بومحمود، آل بوزیاد، آل بوصالح، ابوجلیل، بنیرشید، بیت خیطان، بیت آل بوشمال، زُبید، بیت بند ذیجان، رفیع، اتامند، سلیح، آل بوسلیط. زبان عشایر مقیم و وارده عربی است، ولی زبان عشایر میهمان بر اساس تنوع قومی دارای گوناگونی است. تنوع قومی ایلها چشمگیر است که عبارتند از: الف: ترکها که اکثر از یاریم تاق لوها هستند و به طوایف زیر تقسیم میشوند: یاریم تاقلو، سهرابی، لیشن لی، جمادلی، نیازی، و رَمزیار ب: قشقائیها که در محدودة بهبهان و رامهرمز بیشتر کوچ انجام میدهند. ج: لرها د: بختیاریها ه ـ: لرکیها که به دوزبان ترکی و فارسی شکسته سخن میگویند. این گونهگونی عشایر عرب و اقوام در این سرزمین باعث گردیده تا نظام ویژة فرهنگی دربارة نوع و محیط زندگی در خوزستان پدید آید که مهمترین ویژگی این نظام فرهنگی گونههای کوچ است. در خوزستان با سه گونه از کوچ روبهرو میشویم: الف: کوچ ارتفاعی که حرکت و جابجایی از دشت به کوه و بالعکس است. ب: کوچ افقی که به صورت جابهجایی در دشتها است. ج: کوچ محاطی که از آبادیها به مناطق اطراف که خوش آب و هواتر هستند صورت میگیرد. هر شکل از این گونههای زندگی دارای آیین خاص خود است، و به همین سبب گونهگونی فراوانی از نغمات آیینیِ مرتبط با زندگی را در بین این عشایر و اقوام میتوان مشاهده کرد. خوزستان سرزمینی است بین دو دریا، دریایی از آب و دریایی از نغمهها. علاوه بر آنچه برشمرده شد، از تأثیرات نژادهایی که از آفریقا به خوزستان آمدند و در مناطق ساحلی ساکن شدند نیز نباید غافل بود از طوایف عرب و از اولاد هاشم بن عبدمناف. هاشم از قبیله قریش بود و در دوره قبل از ظهور اسلام به نجابت شهرت داشت.افراد این طایفه غالبا پرده داری (سدانت) خانه کعبه را که در آن زمان بت خانهٔ بزرگی بود بر عهده داشتند.محمد بن عبدالله، علی پسر ابیطالب و بنی عباس از این طایفهاند. بنی هاشم تیره ای از قبیلة قریش منسوب به هاشم بن عبدمناف بن قُصَیّبن کِلاب *، نیای دوم پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم . قصیّ از نوادگان اسماعیل بن ابراهیم علیه السّلام بود (یعقوبی، ج 2، ص 118) و حدود یک قرن پیش از ولادت پیامبر، بزرگ قریش شد. پس از او فرزندانش عبدالدّار و عبدمناف و سپس هاشم فرزند عبدمناف به این مقام رسیدند. هاشم از پدر دو منصب سقایت و رفادت (میزبانی حاجیان ) را به ارث برد (طبری، ج 1، ص 504؛ شرف الدین، ص 59، پانویس 13). به دنبال فتوّت و ایثار هاشم در هنگام بروز قحطی در میان قریش و نیز اقدامات کارآمد او در گسترش محدودة تجارت قریش از مکه تا شام، وی مکانت و احترامی ویژه در میان مردم مکه یافت (رجوع کنید به هاشم بن عبدمناف * ). برادرزادة هاشم، امیّة بن عبدشمس، مایل بود به همان مکانت اجتماعی هاشم نایل شود ولی تلاشهای متکلّفانه اش بی اثر ماند و سرانجام درپی یک داوری، امیّه ناگزیر از ترک مکه شد و ده سال در شام زیست و به این ترتیب ریاست قریش برای هاشم تثبیت شد. ظاهراً این واقعه در ایجاد نقار و جدایی بین بنی هاشم و بنی امیّه مؤثر بوده است (طبری، ج 1، ص 504ـ505)؛ هرچند برخی روایات تاریخی دربارة همزادی هاشم و عبدشمس، نیای امویان (رجوع کنید به یعقوبی، ج 1، ص 242؛ طبری، ج 1، ص 504)، در توجیه نزاعها و رقابتهای بعدی امویان با بنی هاشم مورد توجه قرار گرفته است . در برخی کتب تاریخی (از جمله طبری، ج 1، ص 505) به «مُنافرة » (مفاخره به حسب و نسب ) حرب بن امیّه با عبدالمطّلب نیز اشاره شده است . پس از مرگ هاشم، برادرش مطّلب مناصب او را گرفت و سپس عبدالمطّلب، فرزند هاشم جانشین او شد (طبری، ج 1، ص 503، 505). وی در دورة ریاست خود چاه زمزم را بار دیگر حفر و برخی رسوم جاهلی را الغا کرد و به سبب خصلتهای بزرگمنشانه نزد مردم مکه حرمت یافت و در سختیها و رویدادهای دشوار همه به سراغ او می آمدند (برای نمونه رجوع کنید به داستان حملة ابرهه به مکه و دیدار عبدالمطلب با او در طبری، ج 1، ص 441). بعد از عبدالمطلب، فرزندان او با عنوان بنی هاشم و بنی عبدالمطلب شناخته می شدند. به نوشتة مورّخان و مفسّران، بعد از نزول آیة «وَاَنْذِر عَشیرَتَکَ الاقرَبینَ» (شعراء: 214) که آغاز دعوت آشکار پیامبر بود، حضرت محمد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم، بنی عبدالمطلب را گرد آورد و رسماً آنان را به پذیرش دینش فراخواند (طبری، ج 1، ص 542). اگرچه همة افراد بنی هاشم و بنی عبدالمطلب در قبول دعوت پیامبر یکسان نبودند و حتی بسیاری از آنان تا بعد از فتح مکه ایمان نیاوردند، ولی همه (به استثنای ابولهب ) در برابر واکنشهای منفی سران قریش و در مقابله با آزارهای مکیان به پیامبر و مسلمانان، به حمایت از رسول اکرم برخاستند. حضور ابوطالب، عموی پیامبر اکرم، که در آن زمان بزرگ بنی هاشم و قریش به شمار می آمد، در این حمایت تأثیر جدی داشت (برای نمونه رجوع کنید به طبری، ج 1، ص 544ـ545). در پی هجرت مسلمانان به حبشه، به دستور پیامبر، و شکست نمایندگان قریش در مقابله با این اقدام و حمایت نجاشی از مهاجران، و نیز افزایش گرایش مردم قبایل مختلف به اسلام، سران تیره های قریش راه دیگری پیش گرفتند و در یک پیمان نامة رسمی، به امید آنکه بنی هاشم از پشتیبانی پیامبر دست بشویند، به تحریم اقتصادی و اجتماعی بنی هاشم دست زدند. افراد بنی هاشم، جز ابولهب، در پاسخ به این تحریم، راهیِ شعب ابی طالب شدند و سه سال در تنگنای شدید مالی و اجتماعی زیستند، تا آنکه میان بزرگان قریش در ادامة تحریم اختلاف افتاد و تحریم شکست (طبری، ج 1، ص 549 ـ553)؛ نیز رجوع کنید به شعب * ابی طالب ). بعد از هجرت، گذشته از فداکاریهای افراد بنی هاشم برای استقرار اسلام و پیشتاز بودن آنان در دفاع از اسلام و شرکت در غزوه ها، آن تعداد از بنی هاشم که در مکه بودند، نیز غالباً از همراهی با نقشه های مشرکان مکه برای جنگ با مسلمانان امتناع داشتند. با وقوع جنگ بدر * که در آن چند تن از سران بنی امیّه کشته شدند، دشمنی بنی امیّه با بنی هاشم، از آن رو که این افراد به دست حضرت علی علیه السّلام و حمزه کشته شده بودند، افزایش یافت، ولی بعد از فتح مکه و اعلان چشم پوشی رسول اکرم از همة کسانی که در برابر اسلام جنگ افروزی کرده بودند، سران بنی امیه نیز برای مدتی فرصت و امکان مخالفت و دشمنی با بنی هاشم را نیافتند. پس از رحلت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در سال یازدهم و روی دادن حوادثی در سقیفة بنی ساعده که به تعیین ابوبکر برای خلافت انجامید، بنی هاشم از مخالفان حکومت وی بودند. در عهد دو خلیفة اول، بیشترین توجه ها از میان بنی هاشم به حضرت علی علیه السّلام معطوف بود (رجوع کنید به شعر ابوسفیان خطاب به بنی هاشم در نخستین روزهای خلافت ابوبکر در ابن عبدربّه، ج 5، ص 11؛ نامة معاویه به آن حضرت، در ابن میثم، ج 4، ص 355؛ مجلسی، ج 33، ص 78ـ79) و بعلاوه، نشانه هایی از مقابله با انتخاب افراد بنی هاشم برای خلافت وجود داشت . بنا به روایت طبری (ج 2، ص 578) عمر در گفتگو با ابن عباس علت محرومیت بنی هاشم را از خلافت، عدم تمایل قریش به اجتماع دو منصب نبوت و خلافت در یک خاندان ذکر کرد. در برابر، امام علی علیه السلام ضمن تأیید اینکه خلفای پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم باید از قریش و بنی هاشم باشند، تصریح کردند که فقط افراد معینی از بنی هاشم شایستة این منصب و مسئولیت اند ( نهج البلاغه، خطبة 144). بااینهمه، ظاهراً به سبب مکانت اجتماعی بنی هاشم، پس از تأسیس دیوان * در سال 20 که خلیفة دوم به تقسیم اموال مبادرت کرد، نام افراد این خاندان در صدر دیوان قرار گرفت (طبری، ج 2، ص 570؛ یعقوبی، ج 2، ص 153؛ ابن سعد، ج 3، ص 295ـ297). با انتخاب عثمان برای خلافت، افرادی از بنی امیه قدرت یافتند و زمینه های احیای عصبیّت قومی و انتقامجویی پدید آمد. ابوسفیان که در نخستین روزهای خلافت ابوبکر، به انگیزة ایجاد آشوب در جامعة اسلامی، به سراغ علی علیه السّلام رفته و با پاسخ تند و صریح آن حضرت مواجه شده بود (اِنّکَ واللّهِ طالَما بَغَیتَ للاِسلامِ شرّاً رجوع کنید به ابن اثیر، ج 2، ص 326)، اکنون اعتقاد داشت که خلافت در جایگاه خود قرار گرفته است (ابن ابی الحدید، ج 2، ص 44ـ 45). این دیدگاه در زمان معاویه و جانشینان او شدت یافت و برای ایجاد منازعات قومی و انکار یا نادیده گرفتن نقش دیدگاهها و انگیزه های اعتقادی در حوادث تاریخی صدر اسلام، و حتی ظهور اسلام، کوششی جدی صورت گرفت . برای مثال، یزید بعد از واقعة عاشورا و به شهادت رسیدن امام حسین علیه السّلام و شماری از یاران و فرزندان و خویشان آن حضرت، در شعری که حاکی از خرسندی و پیروزی بود، صریحاً وحی و پیامبری را انکار کرد و اسلام را حاصل بازیگریهای سیاسی بنی هاشم، در برابر بنی امیه، خواند (طبری، ج 5، ص 623). در مقابله با این رویکرد بود که امام علی علیه السّلام با ردّ این تمایلات قومی، عناصری چون ایمان، اخلاص، حقّانیّت و هجرت را به عنوان ملاکهای برتری بنی هاشم بر بنی امیه معرفی کردند ( نهج البلاغه، نامة 17). افزایش نارضایتی مسلمانان از حکومت امویان * در پی فاصله گرفتن آشکار آنها از اسلام، گسترش ظلم و تعدی حاکمان اموی، بروز کشمکشهای داخلی و ضعف و از هم گسستگی ارکان حکومت، و بویژه وقوع حادثة کربلا، به پیدایی جنبشها و حرکتهای ضداموی در نیمة اول قرن دوم انجامید. گرایش روزافزون مردم به اهل بیت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و امتناع اهل بیت علیهم السلام از پذیرش درخواست آنان برای قیام، فرصتی برای افرادی از فرزندان عباس، عموی پیامبر، که داعیة حکومت داشتند، پدید آورد. عباسیان با توجه به حرمت اجتماعی «بنی هاشم » و با استناد به برخی احادیث که از پیامبر در تکریم بنی هاشم روایت شده بود (رجوع کنید به ابن سعد، ج 1، ص 20؛ مجلسی، ج 93، ص 234)، از همان آغاز در بزرگنمایی انتسابشان به هاشم کوشیدند و از 111 تحت لوای «دعوت هاشمی » فعالیت کردند (یعقوبی، ج 2، ص 319). زمینه های اجتماعی نزاع بنی امیه و بنی هاشم نیز که امویان به آن دامن زده بودند، در مطرح کردن این عنوان مؤثر بود. به نقل منابع تاریخی بیعت عباسیان، با تکیه بر عنوان «بیعت هاشمی » صورت گرفت، با این توجیه که خلافت حق بنی هاشم است و عباسیان نیز از این خاندان اند (طبری، ج 4، ص 111، 382ـ383، 545، 575). رویهمرفته، تا پایان دورة عباسی، اصطلاح بنی هاشم بیشتر برای افراد بنی عباس به کار می رفت، به طوری که مراد از بنی هاشم، افراد بنی عباس در برابر آل ابی طالب و آل علی بود (برای نمونه رجوع کنید به طبری، ج 4، ص 385، 516، 620، 667)، اما پیش از این دوره، وقتی کمیت * بن زید اسدی (متوفی 126) «هاشمیات » خود را سرود، مراد او ذکر مصائب اولاد علی بود (رجوع کنید به امینی، ج 2، ص 180ـ195). امروزه نیز در ایران، اصطلاح بنی هاشم به همین معنی به کار می رود. سیدمهدی غُریفی بحرانی (متوفی 1342) در انساب الهاشمیین گسترش و پراکندگی جغرافیایی بنی هاشم را تا زمان خویش بتفصیل آورده است (رجوع کنید به آقابزرگ طهرانی، ج 2، ص 388ـ389). بنی هاشم در فقه نیز موضوع برخی از احکام اند. بخشی از خمس * به فرزندان هاشم، از طریق عبدالمطلب، تعلق دارد و در برابر، جز در موارد خاص، زکات * به آنان نمی رسد (نجفی، ج 15، ص 406ـ415، ج 16، ص 104؛ زحیلی، ج 2، ص 883 ـ884). از قرن چهارم تا نیمة اول قرن چهاردهم (1343) خاندانی از سادات بنی حسن در مکه امارت یافتند که نسبت خود را از نیایشان، هاشم بن عبدمناف، گرفته بودند. حکومتهای هاشمی حجاز، عراق و اردن نیز از همین خاندان اند (رجوع کنید به هاشمیان * ). منابع : علاوه بر قرآن؛ محمدمحسن آقابزرگ طهرانی، الذریعة الی تصانیف الشّیعة، چاپ علی نقی منزوی و احمد منزوی، بیروت 1403/ 1983؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، چاپ محمد ابوالفضل ابراهیم، قاهره 1385ـ1387/1965ـ1967، چاپ افست بیروت ] بی تا. [؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، بیروت 1385ـ1386/1965ـ1966؛ ابن سعد، الطبقات الکبری '، بیروت 1405/1985؛ ابن عبدربّه، العقد الفرید، ج 5، چاپ عبدالمجید ترحینی، بیروت 1404/1983؛ ابن میثم، شرح نهج البلاغة، قم 1362ش؛ عبدالحسین امینی، الغدیر فی الکتاب و السّنة و الادب، ج 2، بیروت 1397/1977؛ وهبه مصطفی زحیلی، الفقه الاسلامی و أدلّته، دمشق 1404/1984؛ صدرالدین شرف الدین، هاشم و امّیة فی الجاهلیّة، بیروت 1981؛ محمدبن جریر طبری، تاریخ الطبری : تاریخ الامم و الملوک، بیروت 1408/1988؛ علی بن ابی طالب (ع )، امام اول، نهج البلاغة، چاپ صبحی صالح، بیروت ] تاریخ مقدمه 1387 [، چاپ افست قم ] بی تا. [؛ محمدباقربن محمدتقی مجلسی، بحارالانوار، ج 33، چاپ محمدباقر محمودی، تهران 1368ش، ج 93، بیروت 1403/1983؛ محمدحسن بن باقر نجفی، جواهر الکلام فی شرح شرائع الاسلام، بیروت 1981؛ احمدبن اسحاق یعقوبی، تاریخ یعقوبی، بیروت ] بی تا. [ . تاریخ اسرائیل و یهودیه باستان، برای ما از منابع کلاسیکی چون کتاب تورات، تلموت و نیز منابع باستانی چون سنگ نبشته های مصری، موآبی، آشوری، بابلی، اسرائیلی و یهودیه ای شناخته می شود.تاریخ منطقه ای که بعدها توسط دولت های آتی اسرائیل و یهودیه اشغال شد مشکلات ویژه ای را برای تاریخ نگاران امروزی به بار می آورد. تاریخ این ناحیه پیوند ژرفی با گزارش های کتاب مقدس که در تورات آمده است دارد اما این گزارشات به دوره پس از کتاب مقدس اشاره اندکی می نماید.
تمدّن اسرائیل کتاب پیدایش، آغاز تاریخ اسرائیل را با سه پدرشاه یهودی و مردمان همسایه آن، یعنی ابراهیم، اسحاق، و یعقوب (که به نام اسرائیل نیز شناخته می شود و بعد ها نام سرزمین اسرائیل از او گرفته شد) پی می گیرد. یعقوب، نوه ابراهیم، که یک «آرامی سرگردان» خوانده شده است (کتاب تثنیه 26:5)، به حرّان، سرزمین نیاکانش بازگشت تا همسری اختیار کند؛ و در حالیکه از حران بسوی کنعان بازمی گشت از رود «نهر الزّرقا» (رود آبی؛ شاخه رودی در سمت عربی رود اردن) گذشت (پیدایش 32:22 - 33). در آنجا خانواده و خدمتکارانش را از خود دور ساخت و در شب، با شخص بیگانه ای کشتی گرفت که سپس دانست که آن شخص خداوند بوده است و درنتیجه به «اسرائیل» تغییر نام داده شد چرا که «با خداوند کشتی گرفته بود». در کتاب مقدس قرآن، «بنیاسرائیل» به قوم پیامبرانی چون موسی اطلاق میشود و از سرگذشتشان نیز داستانهایی نقل شده است. قابل ذکر است که در قرآن از واژه «یهود» نیز، با معنا و مفهومی متفاوت از «بنیاسرائیل» استفاده شده است [منبع]. در قرآن، علاوه بر عنوان «بنی اسرائیل»؛ (فرزندان اسرائیل)، عنوان «آل یعقوب» نیز بکار رفته است. آلِ یَعْقوب، عنوانی است که در قرآن کریم دوبار دربارۀ یعقوب پیامبر (اسرائیل) به کار رفته است، بدینگونه: «تعبیر خواب تو این است که خدا تو را بر خواهد گزید و تأویل رویدادها خواهد آموخت و نعمت خود را بر تو و آل یعقوب تمام خواهد کرد چنانکه آن را از پیش بر پدران تو ابراهیم و اسحاق تمام کرد. همانا پروردگار تو دانا و فرزانه است» (یوسف/12/6)؛ «خدایا مرا از نزد خویش فرزندی ببخش که از من و آل یعقوب میراث برد، و او را ای پروردگار من پسندیده گردان» (مریم/19/5، 6) [منبع]. یعقوب از همسرانش «لیه» و «راحیل» (دختران لابان) و کنیزانشان «بلهه» و «زلفه» دوازده فرزند آورد که به «فرزندان اسرائیل» شناخته شده اند. نام های فرزندان دوازده گانه یعقوب این چنین است: «روبین» (روبن)، «شمعون» (سیمئون)، «لاوی» (لوی)، «یهودا» (جودا)، «یساکار» (یشحر، یساخر)، «زبولون» (زبلون، زیالون)، «دان» (دون)، «نفتالی» (نفتائیل)، «جاد»، «اشیر» (اشر، اسر)، «بنیامین» (ابنیامین، بنجامین)، و «یوسف» (جوزف)، که از وی دو قبیله بوجود آمد: «مناسه» (منسی) و «افرائیم».
سلطه مصر باستان کتاب پیدایش تورات گزارش می دهد که چگونه برخی از نوادگان اسرائیل برده مصریان شدند. تعدادی از تاریخ نگاران بر این باورند که این اقدام به دلیل تغییر شرایط سیاسی در مصر صورت پذیرفت. در سال 1.650 ق.م شمال مصر توسط اقوامی که آمیزه ای از مردمان سامی و هوریانی بودند و مصریان آنان را «هیکسوس» می نامیدند، اشغال گشت. هیکسوس ها بعدها توسط «آهموس یکم»، نخستین پادشاه دودمان هجدهم مصر، از آن سرزمین بیرون رانده شدند. آهموس به تقریب از 1.550 - 1.525 ق.م پادشاهی می کرد و دودمان هجدهم مصر باستان را پایه گذاری نمود که مصر را به دوره تازه ای از تاریخ خود رهنمون ساخت که اینک، آن را دوره «پادشاهی نو» می نامیم. آهموس یکم شهر «آواریس»، پایتخت هیکسوس ها را ویران نمود و جانشینان او شهر هیکسوسی «ساروهِن» (در نزدیکی غزه) را تسخیر کردند. «توتمس سوّم» امپراتوری مصر را در باختر خاور نزدیک برپا ساخت و ائتلافی از کنعانیان را در شهر مجیدو نابود کرد. در سال 1.440 ق.م، در طول دوران پادشاهی «آمنهوتپ دوم»، در متون مصری نخستین اشاره به «هَبیرو» (ممکن است عبریان بوده باشد) رفته است. مدارکی که بتازگی یافت شده است نشان می دهد که «هبیرو» به زبان هوریانی سخن می گفتند. ممکن نیز هست که «هبیرو» بیشتر به یک طبقه اجتماعی اشاره داشته باشد تا به یک گروه نژادی. سال های 1.350 - 1.330 ق.م، دوران پادشاهی پادشاه «اخناتون» در مصر و سلطه او بر کنعان است. شهرداران محلی کنعان چون «عبدی خیپا» در اورشلیم و «لابایا» در «شِخِم»، به دنبال دست یابی به قدرت بودند. دوره پادشاهی اخناتون همچنین دوره گسترش قدرت هیتی در شمال سوریه بود. سال 1.300 ق.م، به گفته برخی گزارشات مطابق با کتاب مقدس، سال زایش موسی است. دودمان نوزدهم مصر با پادشاهی «رامسس یکم» آغاز می شود (1.292 ق.م). رامسِس دوم (1.279 - 1.213 ق.م) که عنوان «فرعون» را برای خود برگزید، سرزمین مصر را از بناهای یابود بزرگی آکنده ساخت و معاهده صلحی را با هیتی به امضا رساند [از آنجا که به دنیا آمدن موسی (ع) را به دوران پادشاهی رامسس دوّم نسبت می دهند آن وقت زایش وی را می بایست دست کم چند سال پس از تاریخ 1.279 ق.م بدانیم - نگارنده وبلاگ). خروج فرزندان اسرائیل از مصر پس از رامسس دوّم و در دوران پادشاهی «مِر-نِپ-تَح» (1.213 - 1.103 ق.م) روی داد. نخستین اسناد مبنی بر حضور اسرائیلیان در فلسطین، مربوط به شش سال پس از درگذشت رامسس دوم است. قدیمیترین سند تاریخیای که در آن نام «اسرائیل» برده شده است مربوط به دوران حکومت فرعون «مرنپتح» (۱۲۲۴-۱۲۱۴ ق.م) میباشد که روایت کننده لشکرکشی وی به سرزمین کنعان است. متن سنگ نبشته مصری که در سال ۱۸۹۶ میلادی بهدست آمده و در موزه قاهره نگهداری میشود، چنین میباشد: «شاهان مغلوب شدند و گفتند سلام...، تحنو ویران شد، سرزمین هتیها آرام گرفت، کنعان به یغما رفت، و شر بر سر آن فرو ریخت...، اسرائیل غمگین شد...، فلسطین بیوهزنی برای مصر شد، همه سرزمینها متحد شدند و آرامش بر همه حکمفرما شد، هر که آشوبگر بود در بند مرنپتح شاه درآمد.». حدود سال 1.200 ق.م، امپراتوری هیتی توسط اقوام متحدی که از سوی باختر آناتولی به آن تاختند، ویران و نابود شد. کنعانیان (که بعد ها توسط یونانیان فنقی نامیده شدند) ممکن است در این بین برای گریز از خطر درافتادن با این اقوام از سرزمین خود جابجا شده باشند، اما پس از آنکه تاخت و تازگران نشان دادند که هیچ میلی به سکونت در آن سرزمین ندارند، به کنعان خود بازگشتند. «مردمان دریا» که امپراتوری هیتی را برای همیشه از میان بردند در سال 1.187 ق.م به مصر تاختند. در میان آنان گروهی بودند که که «P-r-s-t» خوانده می شدند (و در سنگ نبشته های مصری از آنها با عنوان «P-r/l-s-t» یاد شده است و آنها همان «پیلیستیا» (فلسطینی ها) بودند. نام آنها در سنگ نبشته «رامسس سوّم»، جایی که پیروزی خود بر مردمان دریا را شرح می دهد، آمده است. پژوهشگران سده نوزدهم کتاب مقدس، سرزمین فلسطین باستانی را («پیلیستیا» یا «پِلِشِت» در زبان عبری به معنای تاخت و تازگر است) از روی نام های «پَلَستو» و «پیلیستیا» در سنگ نبشته های آشوری شناسایی کرده اند. دیگر اقوامی که همراه با فلسطینیان از آنها با عنوان «مردمان دریا» یاد شده است «تجِکِرها»، «دِن-ین ها»، و «شَردَن ها» بودند. بعد ها، فرعون رامسس سوم به فلسطینی ها و تجکرها و نیز به احتمال «دین-ین»-ها اجازه داد تا در نوار ساحلی که بعد ها در «کتاب خروج» از آن با عنوان «راه فلسطینی ها» یاد شد، سکونت کنند. پنج شهر اصلی فلسطینی که در آنجا ساخته شد عبارت بودند از «غزه»، «اَشدود»، «اِکرون»، «گَت»، و «اَشکِلون». فلسطینی ها رفته رفته زبان و فرهنگ کنعانی را پذیرفتند. در سال 1.150 ق.م، آشوب های داخلی در دوره پادشاهی «رامسس ششم»، مصر را واداشت تا پادگان های نظامی خود در «بیت شان» (بیسان) (در دره رود اردن)، «غزه» و «مجیدو» را بازپس گیرد.
سالها سرگردانی و اشغال کنعان
سفر خروج گزارش می دهد که پس از خروج فرزندان اسرائیل از مصر، نزدیک به سه میلیون اسرائیلی که در صحرا سرگردان بودند، به کنعان تاختند و شهرهای مهم کنعانی چون «آ-ئی»، «اریحا»، و «هَزور» را ویران کردند. آیه ای که رامسس دوّم را فرعونی می داند که خروج در زمان او رخ داده است، تسخیر کنعان و ویرانی اریحا و دیگر شهرهای کنعانی را پیرامون سال 1.200 ق.م می داند؛ بدون توجه به این واقعیت که بنظر می رسد شهرهای «آ-ئی» و «اریحا»، از آنجا که در حدود سال 1.550 ق.م ویران گشته بودند، در آن تاریخ (1.200 ق.م) اصلا مسکون نبوده اند. بسیاری دیگر از آن نواحی که در کتاب یوشع یادآور شده اند نیز به نظر می رسد در آن زمان تسخیر شده باشند. چنانچه اسرائیلیان در حدود سال 1.200 ق.م به کنعان بازگشته باشند، این زمان، هنگامی بوده که قدرت های بزرگ منطقه از میان رفته بودند. این زمان، هنگام تاخت و تاز «مردمان» دریا بود که در امتداد ساحل، از غزه در جنوب تا جوپّا در شمال مسکون گردیدند. امپراتوری هیتی از میان رفته، مصر توان گذشته خود را از دست داده، و عیلام، آشور و بابل در تاریکی فرو رفته بودند و به بیان دیگر، کل خاور میانه در «عصر تاریک» خود افتاده بود. عبریان (فرزندان اسرائیل) در نخستین تاخت و تاز خود به رهبری یوشع پسر نون، بیشترینه خاک کنعان را تسخیر کردند. در آن زمان، هیچ حکومت رسمی در میان عبریان موجود نبود و آنان توسط رهبرانی که در کتاب مقدس از آنان با عنوان قاضی یاد شده است، رهبری می شدند. در همین زمان، نام «اسرائیل» برای نخستین بار توسط «مرنپتح» فرعون مصر، در اسناد تاریخی ضبط می شود.
سرچشمه های حکومت سلطنتی متحده با پایان عصر مفرغ، ثروت به منطقه بازگشت و تجارت با مصر و میان دو رود بهبود یافت و مسیرهای تجاری داخلی تازه ای بازگشایی شد. یکی از آنها، شهر «کادش» در جنوب بود که از راه «حبرون» به «اورشلیم» و «لاخیش» به «سامریا»، «شیلوح» و «شِخِم»، و از راه «جلیجل» به «مجیدو» و دشت «جزریل» ادامه می یافت. این راه تازه انحصار بازرگانی فلسطینیان را که در صدد استیلا بر جاده های درون مرزی بودند، تهدید می کرد و رویارویی فلسطینیان و اقوام اسرائیل امری قابل پیش بینی بود. این مسئله، اسرائیلیان را به تشکیل حکومت یکپارچه رهنمون ساخت. جذابترین فرد دورة رنسانس در 15 آوریل 1452 نزدیک قریة وینچی، تقریباً درصد کیلومتری فلورانس، متولد شد. به مدرسهای در نزدیکی منزل وارد شد. با عشقی فراوان به ریاضی، موسیقی، و رسم پرداخت، و با آوازخواندن و عود نواختن پدر خویش را شاد میساخت. برای خوب نقاشی کردن همة اشیای طبیعت را با کنجکاوی، صبر، و دقت بررسی میکرد. علم و هنر، که در مغز او به نحوی شگرفت با هم آمیخته شده بودند، فقط یک اساس داشت، و آن مشاهدة دقیق بود. هنگامی که پانزده ساله شد، پدرش او را به هنرگاه وروکیو در فلورانس برد و آن هنرمند چیرهدست را به پذیرفتن او به شاگردی خویش ترغیب کرد. تقریباً تمام مردم تحصیلکرده از داستان وازاری دربارة نقاشی فرشتهای توسط لئوناردو در سمت چپ تصویر غسل تعمید مسیح کار وروکیو آگاهند و میدانند که آن استاد چگونه شیفتة زیبایی آن فرشته شد، و این شیفتگی چهسان باعث شد که وروکیو نقاشی را کنار گذارد و پیکرتراشی پیشه کند. شاید داستان این تغییر حرفه پس از مرگ وروکیو جعل شده باشد. وروکیو چندین تصویر بعد از غسل تعمید مسیح ساخت. شاید در روزهای کارآموزی خود بود که لئوناردو تصویر عید بشارت (موزة لوور) را با فرشتة نازیبا و باکرة مضطرب آن نقاشی کرد. مشکل به نظر میرسد که او ظرافت را از وروکیو آموخته باشد. در همین اوان، سر پیرو ثروتمندتر شد: چند ملک خرید، خانوادة خود را به فلورانس برد (1469) و متوالیاً چهار زن گرفت. زن دوم فقط ده سال از لئوناردو بزرگتر بود. وقتی که سومین زن پیرو کودکی برای او آورد، لئوناردو با ترک خانه و رفتن نزد وروکیو از تراکم جمعیت منزل کاست. در آن سال (1472) به عضویت گروه قدیس لوقا درآمد. مرکز این گروه یا اتحادیه، که عمدتاً از داروفروشان، پزشکان، و هنرمندان تشکیل شده بود، در بیمارستان سانتا ماریانوئووا بود. احتمالا لئوناردو در آنجا فرصتی برای تحصیل تشریح داخلی و خارجی به دست آورد. شاید در آن سال او- یا شخص دیگری- تصویر تشریحی لاغر قدیس هیرونوموس را، که اکنون در تالار واتیکان است و به او نسبت داده میشود، رسم کرده باشد. نیز شاید او بوده است که نزدیک سال 1474 تصویر زیبا و جاندار اما نارسای عید بشارت را، که اکنون در اوفیتسی است، ساخته است. در 1478 شورای شهر از او خواست نمازخانة سان برناردو در کاخ وکیو را نقاشی کند. ولی بنا به علتی، این مأموریت را انجام نداد؛ گیرلاندایو اجرای کار را به عهده گرفت؛ فیلیپینو لیپی آن را به اتمام رساند. معهذا هیئت مدیره بزودی به او و بوتیچلی مأموریت دیگری داد. این مأموریت عبارت بود از ساختن تصویر دو مردی که به سبب توطئه علیه لورنتسو و جولیانو مدیچی به دارآویخته شده بودند. شاید لئوناردو، باعلاقة نیمه معتلی که به عیوب جسمانی و رنج انسانی داشت، تا حدی مجذوب این مأموریت شنیع شده بود. اما او در حقیقت به همه چیز علاقهمند بود. تمام حرکات و سکنات بدن و حالات چهرة انسان، همة جنبشهای حیوانات و نباتات از تموج ساقههای گندم در مزرعه تا پرواز پرندگان، پستی و بلندیهای کوهسار، امواج و جریانهای آب و باد، انقلابات هوا و حالات مختلف آسمان- همة اینها برای او بس شگفتانگیز بودند. تکرار هیچ حالتی سحر و رمز آن را برای وی کسالتآور نمیکرد، او هزاران صفحة کاغذ را از شرح مشاهدات خود از صور مختلف پرکرده و تابلوهای بیشمار با هزاران شکل متنوع رسم کرده بود. وقتی رهبانان سان سکوپتو از او خواستند تا تصویری برای نمازخانة آنان بسازد (1481)، او موضوع ستایش مجوسان را انتخاب کرد و چندان خاطر خود را به جزئیات طرح آن مشغول داشت که تصویر را هرگز به پایان نرساند. معهذا این پرده یکی از بزرگترین آثار اوست. طرحی که او برای تصویر ریخت کاملا با اصول هندسی ژرفانمایی تطبیق میکرد؛ سطح تصویر را به مربعاتی تقسیم کرد که مرتباً و با نسبت دقیق کوچک میشدند- معلومات ریاضی لئوناردو همواره با هنر نقاشی او به رقابت برمیخاست و گاه نیز با آن همکاری میکرد. اما هنر لئوناردو چندان نیرومند بود که در کشمکش با علم همواره پیروز میشد؛ در این مورد نیز غلبه با هنر بود: مریم عذرا در این تصویر حالت و وجناتی داشت که در تمام آثار لئوناردو از آغاز تا پایان دیده میشد؛ مجوسان باوقوف زایدالوصف یک جوان هنرمند، به خلق وخوی پیروان رسم شدهاند؛ و «فیلسوف» سمت چپ تصویر قیافة اندیشمند نیمهشکاکی دارد، بدانسان که گویی نقاش، به محض برگرفتن قلم، داستان مسیحیت را با یک روح شکاک ودر عین حال پر از ایمان، از آغاز تا پایان، از نظر گذرانده است. در اطراف این اشخاص تقریباً پنجاه نفر جمع شدهاند، گویی هرگونه زن و مردی به سوی مهدکودک شتافتهاند تا با ولع بسیار معنی حیات و نور عالم1 را دریابند و راز زندگی را در مجموعة بزرگی از ولادتها کشف کنند. اشاره به این گفتة حضرت عیسی: «... من نور عالم هستم، کسی که مرا متابعت کند در ظلمت سالک نشود، بلکه نور حیات را یابد.» «انجیل یوحنا»، باب هشتم این شاهکار ناتمام، که باگذشت ایام تقریباً محو شده، در اوفیتسی فلورانس نصب شده است؛ اما فیلیپینو لیپی بود که نقاشی مورد قبول برادران سکوپتو را اجرا کرد. عادت لئوناردو، جز در چند مورد استثنایی، این بود که بسیار بلنداندیشی کند؛ خود را در آزمایش جزئیات مستغرق سازد؛ و در ورای موضوع، دورنماهای بیشماری از اشکال انسانی، حیوانی، و نباتی، صور معماری، صخرهها و کوهها، و نهرها و ابرها و درختان را به حیطة تصور درآورد؛ بیشتر مجذوب فلسفة تصویر شود تا کمال فنی آن؛ و بالاتر از همه آنکه کار کوچکتر رنگآمیزی تصاویری را که بدین گونه برای عیان ساختن فحوا پدید آمدهاند، به دیگران واگذارد؛ و آنگاه، پس از رنج فکری و جسمی بسیار، از نارسایی دست و اسبابکار در تعبیر رؤیای کمال دستخوش نومیدی شود: به جز چند مورد استثنایی، خوی و سرنوشت لئوناردو از ابتدا تا انتها بدین گونه بود. مونالیزا این اثر استثنایی در طول تاریخ چندین بار ربوده شده، و با اینکه ۵۰۰ سال از زمان خلقش میگذرد اما آسیب چندانی ندیدهاست. تابلوی مشهور لبخند ژوکوند به دلیل لبخند بسیار مرموز مونالیزا و همچنین سبک نوین نقاشی لئوناردو داوینچی در آن زمان، به شهرت جهانی رسید. گفته شدهاست که داوینچی سفارش نقاشی این اثر را بین سالهای ۱۵۰۳ تا ۱۵۰۶ دریافت کرد،[نیازمند منبع] اما آن را به موقع تحویل نداد و چند بار آن را عوض کرد. هم اینک اصل تابلو در موزه لوور در فرانسه نگهداری میشود. ریشه تاریخی برخی معتقد هستند از آنجایی که لئوناردو تابلو را تمام نکرده بود آنرا به فرانسیسکو نفروخت و بسیاری دیگر معتقد هستند که لئوناردو عاشق این تابلو بود. داوینچی در سال ۱۵۱۶ هنگامی که تابلو مونالیزا را در چمدانهای خود داشت وارد فرانسه میشود و آنرا به پادشاه وقت فرانسه فرانسیس اول* ۳ می فروشد. پس از آن به مرور زمان این اثر زیبا در شهرهای مختلف فرانسه نقل مکان میکند تا اینکه پس از انقلاب فرانسه، مونالیزا موزه لوور را بهعنوان خانه خود انتخاب میکند. ناپلئون آنرا از موزه برمی دارد و به اطاق خواب خصوصی خود میبرد[نیازمند منبع] ولی پس از تبعید ناپلئون این اثر دوباره به لوور بازگردادنده میشود. جای خالی مونالیزا بر روی دیوار، لوور در سال ۱۹۵۶ شخصی اقدام به پاشیدن اسید به قسمت پایینی تابلو نمود که مرمت آن سالها به طول انجامید. در دهه های ۶۰ و ۷۰ میلادی شهرهای نیویورک، توکیو و مسکو میزبان این تابلو بودند.۴ بانوی صخرهها این اثر، ملاقات عیسی مسیح در کودکی را با یوحنا تعمید دهنده در جریان گریز به مصر به تصویر کشیدهاست. در این اثر، مریم مقدس در حالی که در مرکز تصویر قرار گرفتهاست یوحنا را به سمت عیسی مسیح راهنمایی میکند، عیسی تقریباً در مرکز تصویر روی زمین نشستهاست و با اشاره دست به یوحنا برکت میدهد و عزرائیل در هیبت یک دختر، در گوشهای شاهد این ماجراست. بانوی صخرهها در دو نسخه با اختلاف زمانی تقریباً ۲۰ سال از یکدیگر کشیده شدهاند. نسخه قدیمی در موزه لوور پاریس و دیگری در نگارخانه ملی لندن نگهداری میشود. لئوناردو داوینچی موقع کشیدن تابلو شام آخر می بایست نیکی را به شکل عیسی و بدی را به شکل یهودا یکی از یاران عیسی که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند، تصویر می کرد.کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانی اش را پیدا کند. روزی دریک مراسم, تصویر کامل مسیح را در چهرة یکی از جوانان یافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هایی برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقریباً تمام شده بود ؛ اما داوینچی هنوز بری یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود…کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شکسته و ژنده پوش مستی را در جوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست او را تا کلیسا بیاورند , چون دیگر فرصتی بری طرح برداشتن از او نداشت. گدا را که درست نمی فهمید چه خبر است به کلیسا آوردند، دستیاران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوینچی از خطوط بی تقوایی، گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداری کرد. وقتی کارش تمام شد گدا، که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود، چشمهایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید، و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت: من این تابلو را قبلاً دیده ام! داوینچی شگفت زده پرسید: کی؟! گدا گفت: سه سال قبل، پیش از آنکه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی که در یک گروه همسرایی آواز می خواندم , زندگی پراز رویایی داشتم، هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهرة عیسی بشوم! می توان گفت: نیکی و بدی یک چهره دارند ؛ همه چیز به این بسته است که هر کدام کی سر راه انسان قرار بگیرند. |
|
| [ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||